تبليغاتX
برگرد و عاشق خودت شو

برگرد و عاشق خودت شو

زنده کن .........امیدت رو از نو بساز

  

 

  توی خلقت خدا چی میبینی؟؟؟؟؟؟؟؟

 

سلام  ..

داداش سینا .....من بصیرم ... زیاد وقتت رو نمیگیرم

قبل از هرچیز باید بگم که خیلی دوست داشتم یه بار هم شده اینجا برای تو

حرف بزنم سینا.و جای این نویسنده گلم بودم و العانم ازش تشکر میکنم

.شاید بخوام باهات درد دل کنم چون خودتم میدونی که فقط تو نیستی که

توی دلت درده  همه  ما  دردی داریم که پناه آوردیم به این دنیا ...

همه حرفهات رو خوندم وولی یه حرفت رو قبول ندارم.......

اونم این که خدا از تو بدش میاد

خدا تموم بنده هاش رو دوست داره ....این ما آدمهاییم که فکر میکنیم خدا ما رو تنها

گذاشته ..........ولی خدا خودش توی قرآن گفته

من از رگ گردنتون بهتون نزدیکترم .........پس خدا همین نزدیکیه

فقط دل ما بنده ها باید پاک باشه و بتونیم وجودش رو حس کنیم

نمی دنم روزگار واسه تو چجوری گذشته و چجوری داره میگذره ولی همیشه از

یه طرف قضیه رو نگاه نکن .........

منم مثل تو با پدر مادرم مشکل دارم البته نه به اندازه تو ولی کم و بیش دارم

العان سه ساله که منتظر راضی شدن خونواده ام هستم تا به عشقم برسم

ولی............................هنوز نرسیدم و ....هنوز منتظرم

با خودم میگم کاش عاشق نمیشدم ...شاید زندگی من جور دیگه ای رقم میخورد

اما در مورد تو داداشی باید بگم که ببین داداش سینا

عشق باید دو طرفه باشه اول از همه اینو باید بفهمی ..........

تو اون دختر رو دوست داری ولی اون شاید تو ور دوست نداشته باشه

شاید نتونین زندگی خوبی رو داشته باشین

من نفوذ بد نمی زنم ها .......ولی این مسائل هست باید قبل از هرچیز به اینا فکر کنی

ببین داداش سینا تو یه عاشقی درست... یکی رو تا حد وجودت دوست داری

یکی که حتی یه لحظه نمیتونی بهش فکر نکنی ..........

ولی هیچ وقت به خوشبختی عشقت فکر کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فکر کردی که آرزوی تو چیه داداش ...رسیدن به عشقت یا خوشبخت شدن عشقت

این وسط خیلی فرقها هست ...فکر کنم بدونی چی میگم

میدونی داداش نمیخوام از حرفهای من منظور بد بگیری میخوام قشنگ فکر کنی

شاید ناراحتم بشی ولی فکر کن ببین مشکل این وسط کجاست ؟؟؟؟؟؟؟

نمیدونم اون دختره شاید تو رو دوست نداشته باشه ولی تو دوستش داری

اونم از ته قلبت ولی بهت قول میدم داداش سینا اگه به هر دلیلی تو بهش برسی

تا این وسط عشق دو جانبه نباشه ...هیچ کدومتون قلبهاتون یکی نمیشه

باید دو طرفه باشه .....قبلا هم بهت گفتم باید ثابت کنی که عاشقشی

وقتی اون دختره فهمید که تو واقعا دوستش داری و میخوای باهاش باشی

اونوقت اگه بهت گفت نه .........

خوب من اگه جای تو وبودم دیگه ادامه نمیدادم ..........دلیلش رو زیاد نمیدونم

ولی دیگه ادامه نمیدادم ..نه که بگم توش شکست خوردم ...........نه

چون من اسم اینو اصلا عشق نمیزارم .....................

درسته تو عاشقشی ....درسته ......ولی معنی عاشق با عشق خیلی فرق داره

عاشق کسیه که به یه چیزی به یه کسی عشق میورزه

ولی عشق یه حسیه که بین دونفر اتفاق میافته و احساس قلبی و عاطفی هر دو

که نشون میده اینا روحشون یکیه و وجود همدیگه رو میفهمن ..........

پس داداش سینای گلم .............

عاشق کسی باش که دوستش داری و بهش ثابت کن که چه حسی بهش داری

مطمعنا حس عاشقی رو نمیشه اینجا یا هر جای دیگه نوشت

یا حتی اونو سر زبونت بیاری........ولی یه چیزایی که توی دلت میگذره رو میتونی

ثابت کنی

ولی اگه اون دختر واقعا فهمیده و درکت کرده که توی دلت چه خبره ....

خوب شاید باهات زندگی کنه و دوستت داشته باشه و عشق این وسط طلایی بشه

ولی اگه جوابش منفی بود بدون که باید دنبال یه عشق دیگه ای بگردی

نه که بخوای پیداش کنی نه

ولی اگه دلت عاشق باشه و پاک ....عشق خودش میاد سراغت

اینو بهت قول میدم

در مورد رفتار خونوادت ....خوب شاید بگم درکت میکنم داداشی باورت نشه

ولی منم با خونوادم مشکل دارم البته نه به اندازه تو .......

خونوادت کار درستی نمیکنن که باهات اینجوری رفتار میکنن ....

آخه مگه میشه پدر یا مادری بچه خودش رو دوست نداشته باشه

خیلی برای پدر و مادرت متاسف شدم ...................

تنها چیزی که یه جوون توی این سنین احتیاج داره محبت پدر و مادره

اونم توی مواقعی که آدم توی عشقش دچار مشکله و با روزگار دست و پنجه نرم میکنه

شاید اگه توی زندگیت محبت پدر و مادر بالای سرت بود دنیا رو جور دیگه ای می دیدی

ولی خوب ببین برای چی پدر و مادرت باهات خوب نیستن ..........

شاید کار اشتباهی کردی ....شاید نتونستی درکشون کنی ....

باز میگم سینا من این حرفها رو میزنم ..شاید درست نباشه

چون توی خونوادت نیستم.............. واز شخصیت پدر و مادرت خبر ندارم

خودت بهتر میدونی چیه و چجوریه

در مورد آرزو کردنت در باره اینکه بمیری ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

شاید منم مثل تو آرزوی مرگ کردم و دوست دارشتم و  که از این دنیای لعنتی

زود تر راحت بشم ...............ولی دو چیز هنوز نزاشته

یکی اعتقادمه ..........توی دین ما خودکشی و نا امیدی بزرگترین گناهه

گناهی که اون دنیا باید پاسخ گو باشی ...........آدم همیشه باید با مشکلات بجنگه

و خودکشی بزرگترین شکسته ...و چون انسان خدای خودش رو از یاد برده که

داره چنین تصمیمی میگیره

ببین داداشی دنیای ما خوبی داره بدی هم داره ...باید سوخت و ساخت .....

اگه بزرگترین بلا سرت بیاد باید به فردات امید داشته باشی ...

میدونی مثل چی میمونه .....مثل اینه که توی سیاهی زندگیت گیر افتادی

و فکر میکنی دیگه آخرشه و تموم ....ولی آخرین لحظه یه نور کوچیکی از اون دور

توی سیاهی پیدا میشه باید امید داشته باشی حتی توی آخرین لحظه

حتی به یه نور کوچیک

دومیش امیدیه که به فردای خودم دارم؟؟!!!!!!

نمیدونم ولی بیشتر برا اعتقادمه که دارم با مشکلات میجنگم

شاید هم توی این نبرد پیروز نشم و شکست بخورم ولی امید به پیروزی تو دلم هست

و با این امید می میرم نه با امید نا امیدی ..........

 این مهمه که آدم با یه دل پر از امید بره اون دنیا یا با یاس و نا امیدی

در مورد رفتنتم باید بگم که اگه می بینی ما اینجاییم فقط به خاطر خودته

برای اینکه برامون ارزش داری برای اینکه دوستت داریم ............

وگر نه ................

پس بدون که توی این دنیا یه چند نفری هستن که می خوان دوستت داشته باشن

ولی اول از هر چیز باید خودت بخوای که ما دوستت داشته باشیم

این فرصت رو به خودت و به ما بده که درد هامون رو باهم تقسیم کنیم

تو توی این دنیا تنهایی ...مثل بیشتر کسایی که اینجان ....

من این دنیای مجازی رو بیشتر از دنیای بیرونم دوست دارم .

چون تنهایی هام رو اینجا با همه بچه ها قسمت میکنم و دلم یه خورده وا میشه

تو اگه اون سر دنیا هم بری میتونی اینجا بیای ...و دوستات رو دوست داشته باشی

اینجا خونه دلته ما هم العان توی دلتیم و برات مینویسیم

اینجا یه جاییه که میتونی حرفهات رو بزنی ........ما هم گوش میکنیم و تا جایی که

بتونیم کمکت میکنیم ...............

فقط باید ما ر و باور کنی ........خودت رو باور کنی ........واقعیت رو قبول کنی و

خدا رو هیچ وقت از یادت نبری

نمیدونم حرفهایی که زدم برات اهمیت داشت یا نه ...ولی من حرف دلم رو واسه

کسی که دوستش داشتم زد م و دوست دارم اونم دوستم داشته باشه

       امید داشته باش..... حتی لحظه آخر

 

یه نگاه به این گل بنداز ..................

ببین  با اینکه سرما تمام وجودش رو گرفته

داره با چه امیدی شکوفه میکنه .....این کار سخته براش ولی شدنیه

چون نمی خواد توی سرما بمیره ..................

به فردات فکر کن سینا ........خودت رو بزار جای این گل ببین توی سرما و تاریکی

مردن بهتره یا شکوفه دادن و زیبا شدن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برای شکوفه دادن باید این سرماها و سردی های زندگی رو تحمل کرد

دستت رو بزار توی دستهای ما دستهایی که مثل خودت تنهان .....

بزار با هم فردا رو ببینیم ...بزار با هم زندگیمون رو از نو شروع کنیم

نگو نمیشه .............. از خدا بخواه ...میشه

 

حرف آخرم برای داداشی

میخوام اون تکه امیدی که توی دل قشنگته رو بیدار کنی

میخوام توی سیاهی شب منتظر یه نور کوچیک باشی و دنبالش بری و 

به روشنایی زندگیت برسی

به فردا فکر کن و پشت سرت  رو نگاه نکن مثل سرنوشت که هیچ وقت برنمیگرده

مینویسه و میره چون نوشته شده ها براش ارزشی نداره

منتظر اینه که رقم بزنه زندگی من و تو رو پس

پشت سرت رو نگاه نکن

پس زنده کن

زنده کن مرده های توی دلت رو

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 22:29  توسط -  | 

نه این رسمش نیست آقا سینا

بیای تو وبلاگ آدم و دعوتش کنی که بیاد وبلاگت رو ببینه، بعد بیچاره میاد

اون هم با کلی عشق بعد می بینه همچین وبلاگی به ثبت نرسیده...

اینجا کسی دشمن نیست،

کسی نمی خوادش انتقام بگیره،

یه چیز رو می دونی، درسته تو اون رو دوست داری ولی اون به خاطر

دلایل خودش نتونست تو رو قبول کنه. ولی اگه عاشق هستی عاشقی کن.

اولین کار عاشقی این بید که حتی اگه بهش نمی رسی ولی نذاری ناراحت

بشه. اگه از دستش ناراحت شدی، تو ناراحتش نکن.

میدونی چیه، همیشه آدما تو زندگیشون ضربه می خورن ولی این ضربه از

جانبه خودمون است که به خودمون می زنیم.

تو اون ور دنیا هم که بری می تونی این خونه رو برای خودت حفظ کنی.

می تونی درد دل کنی یا ...

ولی برای انتقام گرفتن یا به یاد آوردن خاطره های گذشته جای خوبی

نیست.

مطمئن باش اگه بری بیشتر به اینجا احتیاج داری چون من می فهمم و

درکت می کنم که غربت یعنی چی... فقط زجر آور است. پس تو به اینجا و

دوستای خوبت احتیاج داری.

تو روز اول از بحثها و نظرهای من خسته شدی و قول دادی بعدآ دوباره میای

ولی...

برو ولی اولآ اینجا رو یادت نره که دوباره آبادش کنی و بهش برسی و ثانیآ با

دلی آروم برو.

بیا به خاطر احساس درونیت اگه دل طرف مقابلت از دستت ناراحت شده

اول از دلش در بیار و مطابق میل اون رفتار کن.

با اینکه تو رو نمیخوادش ولی نذار از تو تنفر داشته باشه.

درسته برای تو سخته ولی تو به خاطر اون ...

تو می تونی همینجا براش نظرت رو بنویسی.

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 15:34  توسط - 

سینا دوست داشتم دوباره بیای...
ایجا که دیگه خونه خودت بید.
همیشه یه چیزهایی پیش میاد که باعث ناراحتی میشه. این عادی بید
وگر نه دیگه گذشت معنی نداشت.
در ضمن من خیلی دوست داشتم حرفهات رو گوش بدم، باور کن. بیشتر بشناسمت.
حرفهات برام جالب بود.
درسته نمی تونم کمکت کنم و کوچیک تر از اونی هستم که چیزی بلد باشم
ولی اینطوری خودت راحت تر میشدی.
نمی دونم چرا فکر می کنی که اگه بری پیشه عموت راحت میشی یا آرامش پیدا میکنی
به خدا اینجا خیلی ها هستن که بخوان تو درد دل کنی.
ولی تو اول باید اون قضییه عاشق شدن رو از یاد ببری، گذشت کن و بخواه که اونهم تو رو ببخشه
چون دوتایی تون از همدیگه ناراحت شدین.
الان هیچ کدومتون وضع روحیه مناسبی ندارید
پس همدیگر رو زجر ندید.
همدیگر رو ببخشید و این ناراحتی رو از یاد ببرید.
حتی اگه می خوای بری قبلش آرامش پیدا کن و به اون هم آرامش بده.


 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 10:40  توسط - 

آقا سینا برگرد ...

چرا عجولانه تصمیم می گیری؟؟؟

اول از همه مهم نیست که کسی تو رو دوست داشته باشه،

مهم این است که اول از همه خودت خودت رو دوست داشته باشی...

پس برگرد. خواهش می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 21:17  توسط -  |